جملات عاشقانه,اشعارعاشقانه,جملات قصار و زیبا,داستان های کوتاه و پند آموز و عاشقانه و تکاندهنده,جملات عارفانه
نویسنده :علی
تاریخ:یکشنبه 15 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 57 دقیقه و 01 ثانیه

داستان عاشقانه آوا و پسر سرطانی

همسرم با صدای بلندی گفت : تا کی میخوای
سرتو توی اون روزنامه فرو کنی ؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره ؟
روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم . تنها دخترم آوا به نظر
وحشت زده می آمد و اشک در چشمهایش پر شده بود . ظرفی پر از شیر برنج در
مقابلش قرار داشت ، آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود ! گلویم
رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم : چرا چندتا قاشق گنده نمی خوری ؟ فقط
بخاطر بابا عزیزم ! آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک
کرد و گفت : باشه بابا ، می خورم ، نه فقط چند قاشق ، همشو می خوردم ولی
شما باید … آوا مکث کرد !!! بابا ، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم ،
هرچی خواستم بهم میدی ؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و
گفتم ، قول میدم ، بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم ! ناگهان مضطرب شدم و
گفتم : آوا ، عزیزم ، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار
کنی ! بابا از اینجور پولها نداره ! باشه ؟
آوا گفت : نه بابا ، من هیچ چیز گران قیمتی
نمیخوام ! و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو خورد ! در سکوت از دست همسرم و
مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم
! وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد ؛ انتظار در چشمانش موج میزد . همه ما
به او توجه کرده بودیم و آوا گفت ، من میخوام سرمو تیغ بندازم ، همین
یکشنبه !!! .....
تقاضای او همین بود !!!
همسرم جیغ زد و گفت : وحشتناکه ! یک دختربچه
سرشو تیغ بندازه ؟ غیرممکنه !!! گفتم : آوا ! عزیزم ، چرا یک چیز دیگه نمی
خوای ؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین میشیم . خواهش می کنم ، عزیزم ،
چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی ؟
سعی کردم از او خواهش کنم ولی آوا گفت :
بابا ، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود ؟ آوا اشک می ریخت و
میگفت شما به من قول دادی تا هرچی میخوام بهم بدی ، حالا می خوای بزنی زیر
قولت ؟
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم و
گفتم : مرده و قولش !!! مادر و همسرم با هم فریاد زدن که : مگر دیوانه شدی ؟
آوا ، آرزوی تو برآورده میشه !!! ......

صبح روز دوشنبه آوا رو با سر تراشیده شده و صورتی گرد به مدرسه بردم ! دیدن
دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشایی بود . آوا بسوی من
برگشت و برایم دست تکان داد و من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم .
در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و
با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت : آوا ، صبر کن تا منم بیام !!! چیزی
که باعث حیرت من شد ، دیدن سر بدون موی آن پسر بود ، با خودم فکر کردم ، پس
موضوع اینه !!! خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو
معرفی کنه گفت : دختر شما ، آوا ، واقعا فوق العاده ست و در ادامه گفت :
پسری که داره با دختر شما میره ، پسر منه ! اون سرطان خون داره !!! زن مکث
کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه و ادامه داد : در تمام ماه گذشته هریش
نتونست به مدرسه بیاد و بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست
داده ! نمی خواست به مدرسه برگرده ، آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه
قصدی داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که
ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده !!! اما ، حتی فکرشو هم نمی کردم که
اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه !!!!! .....
آقا ! شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین !
سر جام خشک شده بودم و شروع کردم به گریه کردن !.!!



نویسنده :علی
تاریخ:شنبه 14 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 55 دقیقه و 14 ثانیه

به سلامتی تو...

تویی که الان دلت واسه یه بی معرفت تنگه . . .
تویی که میخوای بهش زنگ بزنی ولی غرورت نمیذاره...
تویی که بغضتو قورت میدی که یه وقت گریه نکنی ...
تویی که هر آهنگی گوش میدی یاد یه نفر میفتی
.....
تویی که تا میای یه کاری کنی میگی : بیخیال...
تویی که واس خودت آواز میخونی
....
تویی که این روزا توی دنیای مجازی غرق شدی...
تویی که حتی توی دنیای مجازی هم خودتو گم کردی
.....
تویی که نمیدونی چه ریختی خودتو خالی کن...
به سلامتی تو...


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

وقتی فهمیدی قرار نیست با هر زن یا دختری که دوست شدی،به رختخواب بری ؛
هر وقت یاد گرفتی بدون توقع دوستی کنی
.....
هر وقت فهمیدی هر کسی که دوستت شد ،دوست دخترت نیست

و برای جواب سلامش باید به یک علیک محترمانه فکر کنی نه به پیدا کردن یک مكان خالی.....
اونوقت میتونی
روی همراهی و همدلی یک جنس مخالفت حساب کنی
.



نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:جمعه 13 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 53 دقیقه و 20 ثانیه

میشود باران ببارد؟

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی

دلت بگیره ولی دلگیری نکنی
شاکی بشی ولی شکایت نکنی

گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن

خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری

خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری

خیلی هادلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی......







می شود باران ببارد؟.....

همین امشب!

قول می دهم فقط

قطره های پاکش را بغل کنم!
و بی هیچ اشکی
دستهایش را بگیرم
قول می دهم
فقط بویش را حس کنم.!
اصلا اگر ببارد
فقط از پشت پنجره نگاهش می کنم
قول می دهم برایش شعر نگویم
فقط... می شود؟
امشب...... ؟

خدایا

دلم به اندازه تمام روزهای بارانی تنگ است


نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 00 دقیقه و 00 ثانیه

یاد کن از من که...

بعد از من اگر روزی بغض گلویت را فشرد...

پای احساست اگر بر سنگ خورد...

یا اگر یک روز دستان تو هم

گرمی دست کسی را در میان خود ندید.....

و ندر آن هنگام تلخ

که فضای سینه ات جز آه آتشناک

چیزی را نمی داد گذر...

یادی از این پسر افسرده کن

بعد از من اگر زین کوچه ها

قلب تنهایی گذشت... .

در نگاه او اگر برق نیاز

بر دو پایش پینه بود...

یادی از این خسته ی دلمرده کن

روزگاری بعد از این شاخه خشکی اگر دیدی به باغ...

بلبل افسرده ای دیدی به شاخ...

یادی از این شاعر پژمرده کن

گر شبی تنها شدی در خلوتی...

یافتی از بهر گریه مهلتی...

لیک اشکی گونه ات را تر نکرد...

درد خود را با خدا گفتی ولی باور نکرد.....

روزگاری بعد از این

گر تو هم عاشق شدی....

یاد کن از من که...

هیچ...






ما همه با زندگی معامله می کنیم .....!
با خودمان هم معامله میکنیم و با کسانی که دوستشان داریم هم …!
اگر نبخشی ، نمی بخشم
خیانت کنی ، خیانت میکنم
بدی کنی ، بدی میکنم
دروغ بگویی ، دروغ می گویم
و همیشه کوچک می مانیم ؛ .
بدون تجربه ی زندگی بالاتر و آرمانی تر …!
این را بدانیم که با خوب ، خوب بودن هنر نیست ...



نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 00 دقیقه و 00 ثانیه

شعر زیبای تنهایی.....

پر از تنهاییم ای کاش بودی
که داره زندگیم از دست میره
یه آهنگی گذاشتم که میدونم
اگه گوشش کنی گریت میگیره
صدام از گریه ی دیشب گرفته
چه بارونی چه احساسی چه حالی
با اشکام باز مهمونی گرفتم
همه چی هست فقط جای تو خالی
دارم دنبال عکسامون میگردم
همونا که لب دریا گرفتیم.
اگه ما سهم هم دیگه نبودیم
چرا توی دل هم جا گرفتیم؟
چه معصومانه افتادی تو این عکس
چه لبخند نجیبی رو لباته
تو میخندی و من گریم گرفته
چقدر این خونه تشنه ی صداته
تو یادت رفته وقتی گریه دارم
برای اشکای من شونه باشی
تو یادت رفته باید خونه باشی
باید پیش منه دیوونه باشی
نگو خونه بگو دیوار بی در
که سرتا پاشو خاموشی گرفته
مگه من توی تقدیرت نبودم

شاید دنیا فراموشی گرفته.....
                    
                          پویا بیاتی
برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید




نویسنده :علی
تاریخ:سه شنبه 10 اردیبهشت 1392-ساعت 18 و 00 دقیقه و 20 ثانیه

مطالب عاشقانه و نامه های عاشقانه دسته بندی شده

برای دیدن هر کدام روی متن آنها کنترل را گرفته و کلیک کنید(تا در تب جدید باز شود).







2-سخنان بزرگان درمورد عشق


3-جملاتی تکان دهنده وزیبا کوتاه


4-اعترافهای عاشقانه


5-این رسم روزگاره...(متن ی بسیار بسیار عاشقانه و غمگین)


6-نامه ای عاشقانه و زیبا(نامه عاشقانه1)


7-چقدر قلبت زیباست ( نامه عاشقانه2 )


8-در پناه آغوشت ( نامه عاشقانه3 )


9متن عاشقانه و بیسار زیبا ی دوستت دارم برای معشوق


10-نامه عاشقانه و زیبا برای تبریک تولد معشوق خود




نویسنده :علی
تاریخ:سه شنبه 10 اردیبهشت 1392-ساعت 17 و 43 دقیقه و 45 ثانیه

یادت باشد...

یادت باشد

دلت که شکست ، سرت را بگیری بالا

تلافی نکن ، فریاد نزن ، شرمگین نباش.....

حواست باشد ؛

دل شکسته ، گوشه‌هایش تیز است.

مبادا که دل و دست آدمی را که روزی دلدارت بود زخمی کنی به کین،

مبادا که فراموش کنی روزی شادیش، آرزویت بود...

صبور باش و ساکت.....

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

گاهی دیدن یک عکس دو نفره تو رو یاد اون نمی ندازه !

تورو یاد خودت می ندازه ...

که چقدر شاد بودی ، که چقدر خندون بودی ، که چقدر جوون بودی !

گاهی آدم ها دلشون فقط برای خودشون تنگ می شه ...

دلم واسه خودم تنگه .....




سلام
امیدوارم زنگی به کام همه شما خوش باشه
دوستان این چند روز امتحان دارم
برا همین نتونستم جواب کامنت شما رو بدم
اما همشو خوندم، ممنون که این همه لطف دارین بهم
برام دعا کنید امتحان رو نمره خوب بگیرم


نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:چهارشنبه 4 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 00 دقیقه و 00 ثانیه

خدا که هست د نامرد....

دلم عجیب گرفته…
دل‌گیرم از آدمک‌هایی
که تنها سایه‌ای هستند
از تمام آنی که می‌نمایند
دل‌گیرم از نقاب‌هایی که بر چهره می‌کشند
دل‌گیر از صورتک‌ها…

من نمی‌فهمم.....

به خدا که من نمی‌فهمم…
نمی‌دانم چرا آدم‌ها تنها برایِ یک تجربه،
یک تصور، یک خیال،
یک عطش برای سر دادنِ ترانه‌ی تشنگی
.،
وخیالِ خامِ آنچه هیچ‌گاه نیستند،
زندگی آدم دیگری را به بازی می‌گیرند؟!
به خدا من نمی‌فهمم…
نمی‌فهمم چگونه شد که در این عصر آهن و اصطکاک
این‌چنین تصوارت آهنین و قلب‌های سخت و ذهن‌های جامدی شکل گرفت.....
این همه آهن، این همه سختی، این همه جهل،
این همه صورتک…
و این همه من، تنها، خسته، رویارو

آی آدم‌ها! آدم‌ها، آدم‌ها، آدمک‌ها….....
آی آدم‌هایی که بی‌چراغ دوست می‌دارید
آدم‌هایی که به هوسِ سرک کشیدن به یک دیوارِ کوتاه
بی‌نیاز از چهارپایه و نردبان
سر خم می‌کنید و
آرامشِ آن‌سویِ دیوار را می‌ستانید :
به خدا
آن آدمِ ساده که دیوارِ دلش کوتاه است،
وسیله‌ی برای ابراز و ارضای عقده‌ها و آرزوهایِ تو نیست!
تو را به خدا، اینقدر سرک نکشید
در این عصرِ صورتک‌های دروغین
دنیا بیش از همیشه به سادگیِ ساده‌ها محتاج است
تو را به خدا اینقدر آزارشان ندهید
بگذارید سادگیِ دوست‌داشتن‌های بی دلیل
افسانه‌ای در قصه‌های کودکی‌مان نباشد
بگذارید که سال‌ها بعد
سادگانِ دل‌داده
پاکیِ دوست‌داشتن‌های بی‌دلیل
و عشق‌های جاودانه را
تنها در انیمیشنِ سیندرلا جستجو نکنند!

من هنوز، اینجا برای تو
از پشت این دیوار سخن می‌گویم
از پشتِ دیوارِ خودخواهی و جهل
از این ورِ پرچینِ کوتاهِ دلم
از سرزمینِ دوست داشتن‌های بی دلیل
و از قلب همان مهدی
که هنوز چشم‌هایش خیس می‌شود
در سوگِ زخم روییده بر آرنجِ یک کودک، بر بالِ کبوتر
پسری که هنوز یادش هست
شوقِ آن دو چشمِ خیس که با آن می‌نگریست
دخترک مهدکودک را
پسری، که رازِ بی چتر در باران راه رفتن می‌داند
و بویِ نیلوفر را از هفت فرسخی، در دلِ مرداب باز می‌شناسد
من هنوز از پشت دیوار آدمک‌ها سخن می‌گویم
از سایه روشن خاطراتِ شیرینِ کودکی‌هایمان



خدای عاشقانِ خسته، دل شکسته!
تو می‌دانی
چقدر سخت است ساده بودن
و ساده ماندن
در دنیای آدمک‌ها، نقش‌ها، نقاب‌ها، ادعاها
و چه جرم بزرگیست سادگی‌!
که اینگونه تنِ نحیفِ عشق به درد می‌آید…
تو را قسم به اشک‌های لرزانِ آن دلِ ساده
که ساده شکست
تو را قسم به نگاهِ نگرانِ چشم‌های منتظر به راه
تو را قسم به سادگیِ آن “اسمِ سه حرفی”
تو را به “عشق”، به “اشک”، تو را به “خدا” قسم
هوایِ سادگانِ عاشق‌ات را داشته باش
.
.....



نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:سه شنبه 3 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 00 دقیقه و 00 ثانیه

زندگی یعنی....

 

زندگی یعنی:
بخند هرچند که غمگینی،
ببخش هرچند که مسکینی،
فراموش کن هر چند که دلگیری.
اینگونه بودن زیباست هر چند که آسان نیست!



ﻋﺸــــﻖ ” ﯾﻌﻨﯽ.....

حـــــتی اگه .....

ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺩﺕ !!
بدونی نمیشه !!
.....


ﺍﻣﺎ ﻧﺘﻮﻧﯽ ﺗﺮﮐﺶ ﮐﻨﯽ!
ﻧﻪ ﺧﻮﺩﺷﻮ…
ﻧﻪ ﻓﮑﺮﺷﻮ
...
برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


تقدیم به همه ی دوستان
از همه شما ممنونم که میاین وبلاگم

امیدوارم که زندگی به کام همه شما شیرین باشه



نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:دوشنبه 2 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 00 دقیقه و 00 ثانیه

خسته ام...

بهار و این همه دلگیری ؟؟

کسی فصل ها را جا به جا نکرده
.؟؟!
.....






گاهی دلم می گیرد
از آدم هایی که در پس نگاه سردشان

با لبخندی گرم فریبت می دهند
دلم میگیرد از خورشیدی که گرم نمی کند
.......و نوری که تاریکی می دهد
ازکلماتی که
چون شیرینی افسانه ها فریبت می دهند
دلم می گیرد
.
از سردی
چندش آور دستی که دستت را می فشارد
و نگاهی که
به توست و هیچ وقت تو را نمی بیند

دکتر علی شریعتی
.....
برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

خسته ام.
تکیه زده ام بر دیواری از سکوت ؛
گاه گاهی هق هق تنهایی هایم سکوتم را میخراشد و نقشی از یادگاری میزند
یادگاری هایی که کسی سواد خواندنش را ندارد
هیچ کس جز خدا!.....



    نوع مطلب : جملات عاشقانه 

    نویسنده :علی
    تاریخ:یکشنبه 1 اردیبهشت 1392-ساعت 11 و 00 دقیقه و 00 ثانیه

    احساس.....

    گاهی عمر تلف میشود ؛

    به پای یک احساس
    ....


    گاهی احساس تلف میشود ؛
    .

    به پای عمر !

    و چه عذابی میکشد ،

    کسی که هم عمرش تلف میشود ؛

    هم احساسش ..
    ....


    برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید


    گاهی لحظه های سکوت

    پرهیاهو ترین دقایق زندگی هستند

    مملو از آنـچه می خواهیم
    .

    بگوییم ولی نمی توانیم بگوییم
    ....

    برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید





    آری از پشت کوه آمده ام !!!

    چه میدانستم این ور کوه باید برای ثروت حرام خورد


    برای عشق خیانت کرد


    برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد


    برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند


    وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم


    می گویند: از پشت کوه آمده..
    .

    ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم


    و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد !


    تا اینکه این ور کوه باشم و گرگ....












    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات