جملات عاشقانه,اشعارعاشقانه,جملات قصار و زیبا,داستان های کوتاه و پند آموز و عاشقانه و تکاندهنده,جملات عارفانه
نویسنده :علی
تاریخ:چهارشنبه 22 آبان 1392-ساعت 22 و 53 دقیقه و 14 ثانیه

تا غروب عشــــق...

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

بی خیال تمام هیاهوی اطراف

بر ساحل زندگی قدم می زنم

بی خیال فکر تو

دنیای خود را نقاشی می کنم

بی خیال تمام آنچه باید باشد

نگین عشق را بر انگشت خود می آویزم

بی خیال همه رفت ها

به داشته های خود دل می بندم

اما

بگذار قدم بزنم
...

قدم هایی سرشار از احساس بر ساحل زندگی

این روزها...

غروب عشق برای من

حیات دوباره خورشید

در آنسوی آسمان بودن ها؛ بر ساحل زندگیست
.!

نسیم دریا بر لبانم می نشیند

با خود می اندیشم

گویا

عشق در همین حوالی ست...

و باز می گویم

شاید

تا غروب عشق

نیمروزی باقی ست
...






نویسنده :migmig1
تاریخ:چهارشنبه 12 مهر 1391-ساعت 19 و 46 دقیقه و 31 ثانیه

نیمکـت های دنیـا را بد چیـده اند ...


 

اگر تو روی نیمکتی
این سوی دنیا
تنها نشسته ای
و همه ی آنچه نداری کسی ست


آن سوی دنیا
روی نیمکتی دیگر
کسی نشسته است
که همه ی آنچه ندارد
تویی

نیمکت های دنیا را بد چیده اند....



به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید 

  



به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید 

 



به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید 

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  

  

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  

به جذابترین گروه اینترنتی یاهو ملحق شوید  





نویسنده :علی
تاریخ:چهارشنبه 12 مهر 1391-ساعت 17 و 00 دقیقه و 04 ثانیه

شوخی نیست...

چگونه تکه تکه های سهمم از تو را
کنار هم بگذارم؟
چگونه بسازمت؟

آدم هـــــــا... فـرامـوش نـــمیکــــنند ... !! ...
فــــــــقط ...
دیـــگر ســـــــــــــــــــــاکت میشـوند ...
هـمین....!





گیرم که باخته ام!!!

اما کسی جرات ندارد به من دست بزند

یا از صفحهء بازی بیرونم بیندازد

"شوخی نیست من شاه شطرنجم... " !!!





لحظاتی وجود دارند که دراز کشیده ای
خیره به آسمان
و یک چیزی مثل صاعقه وجودت را خالی میکند.
زیرلب میگویی:
دیگه مهم نیست!
و یك چیزی توی زندگی ات تمام میشود
بترس از روزی که دیگر برایم مهم نباشی



نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :بلا
تاریخ:شنبه 25 شهریور 1391-ساعت 11 و 30 دقیقه و 18 ثانیه

فردا دیره...


بیا تا زندگی رنگی بگیره


همین امروز بیا که فردا دیره

یک کلام ختم کلام عاشقتم دوست دارم دیوونتم

یک کلام ختم کلام عشق منی ، تو رو، رو چشمم میذارم

تو چشمات گم شدن صدها ستاره

عشق تو خورشید و یادم میاره

یه سری به ما بزن تا که ببینی

عاشقت هنوز چشم انتظاره

بیا تا زندگی رنگی بگیره

همین امروز بیا که فردا دیره

یک کلام ختم کلام عاشقتم دوست دارم دیوونتم

یک کلام ختم کلام عشق منی ، تو رو، رو چشمم میذارم

مثل سایه همیشه پا به پاتم بیقراره شب خوش رنگ چشاتم

دل من به یاد اون خاطره هاته عاشق رنگ قشنگ خنده هاتم

بیا تا زندگی رنگی بگیره

همین امروز بیا که فردا دیره
....


نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-ساعت 22 و 55 دقیقه و 26 ثانیه

جملات تنهایی و عاشقانه

زندگی به من آموخت چگونه اشك بریزم.

 ولی نیاموخت چگونه سرازیرش كنم.

زندگی به من آموخت چگونه دوست داشته باشم .

 اما نیاموخت چگونه فراموشش كنم....

اگر انسان زندگی را دوست داشت هرگز در آغاز تولد نمی گریست




نگاهم کرد و پنداشتم دوستم دارد. نگاهم کرد،

 در نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم.

 نگاهم کرد، دل به او بستم. نگاهم کرد،

 اما بعدها فهمیدم که فقط نگاهم میکرد!
.
.
.
.

هروقت خواستی بدونی کسی دوست داره یا نه تو چشماش زل بزن تا عشقو تو چشاش ببینی.

اگه نگاهت کرد عاشقته

اگه خجالت کشید برات میمیره

اگه سرشو انداخت پایین و یک لحظه رفت تو فکر بدون 1 لحظه بدون تو زنده نمیمونه

و اگه سرشو انداخت پایین و حرفو عوض کرد اصلا دوستت نداره....

.
.
.
.
.

به جای دسته گلی که فردا بر سر مزارم می گذاری .

 امروز به شاخه گلی کوچک یادم کن

به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم نثار می کنی .

 امروز با تبسمی شادم کن

به جای آن متن های تسلیت گ.نه ای که فردا در روزنامه ها می نویسی .

 امروز با پیغامی کوچک خوشحالم کن

من امروز به تو احتیاج دارم نه فردا....




قصه نویس هر روز و شبم تویی، آغاز و پایان لبخندم تویی و ای کاش که هیچگاه آغاز قطرات قصه ام نباشی.


شادی بی تو یعنی اندوه، سفر بی تو یعنی زندانی شدن در سیاه چال، زندگی بی تو یعنی پایان همه چیز حتی زندگی....

.
.
.
.

با اشکهایت دلم را گمراه قطرات کردی، به دنبالشان رفتم تا علتشان را بیابم، ببینم تا که این دریای پر معنا را جاری کرده، اما پایانی ندیدم جز دلتنگی یار برای یار....


نوع مطلب : جملات عاشقانه 

نویسنده :علی
تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-ساعت 22 و 06 دقیقه و 21 ثانیه

جملات عاشقانه


حرف کمی نبود قرار ومدار عشق


اما چه فایده –


که نفهمیم یار را!


ای روح های ناب !


دوباره به پا کنید


قدری برای اهل زمستان


بهار را !



.

.

.

.


 

 

همیشه
در بدترین لحظه ها
تنها رها می کنی مراو
بدترینِ لحظه ها
وقتی است
که تو
مرا
تنها
رها می کنی


.

.

.

.



هر که آید گوید:
   گریه کن، تسکین است
      گریه آرام دل غمگین است

چند سالی است که من می گریم
در پی تسکینم

ولی ای کاش کسی می دانست
چند دریا
بین ما فاصله است
 من و آرام دل غمگینم

.

.

.

.

 

تـمـام مـعـلوم هـا و مجـهـول هایـم را 

بـه زحمـت کـنـار هـم مـی چـیـنم 

فـرمـول وار ؛ 

مـرتـب و بـی نـقـص ...

و تــو 

بـا یـک اشـاره

هـمـه چـیـز را

در هـم می ریــزی ...

در شرح حال گل
بنویسید خار را
بر هم زنید : خوب و بد روزگار را .



.

.

.


 

چرا نمی گویند که آن کشیده سر از شرق -

آن بلند اندام سیاه جامه به تن،

دلبرِ دلیر ز شاهراه کدامین دیار می آید

و نور صبح طراوت بر این شب تاریک چه وقت می تابد؟

در انتظار امیدم،

در انتظار امید طلوع پاک فلق راچه وقت

آیا من به چشمِ غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟


از حمید مصدق

.

.

.





عشــق اگــر خـط مــوازی نیسـت،چیسـت؟


یـ ـا کتـاب جملــه ســازی نیســت،چیسـت؟!


عشـق اگــر مبنــای خلــق آدم اســت


پـس چــرا ایـن گـونـه گنــگ و مبهــم اسـت؟


پـس چــرا خـط مـوازی مـی شـود!!!


از چـه رو هــر عشـق،بــازی مـی شــود؟!


(گلپونه)

.

.

.


خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

    

      به خواب می ماند.


پرنده در قفس خویش

         

    خواب می بیند.


پرنده در قفس خویش


به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد .


پرنده می داند


که باد بی نفس است


و باغ تصویری است .


پرنده در قفس خویش

            

خواب می بیند .

                    

            هوشنگ ابتهاج

.

.

.


 

میان ابرها سیر می کنم


هر كدام را به شكلی می بینم

                                     

       كه دوست دارم


می گردم و دلخواهم را پیدا می كنم

 

میان آدم ها اما


كاری از دست من ساخته نیست


خودشان شكل عوض می كنند


بـرای اتـفـاق هـایی که نـمی افـتـد ...

بـرای دستـی کـه نـگـرفـتم

بـرای اشکـی کـه پـاک نـکـردم

بـرای بـوسـه ای کـه نـبــود

بـرای دوسـتـت دارمـی کـه مـرده بـه دنـیـا آمــد

بــرای مـن کـه وجـودم نـبـودن اسـت

مــرا بـبـخـش ...

 

.

.

.

 


یادمان باشد حرفی نزنیم که به کسی بر بخورد 

    

       نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد

          

        خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را

                  

       یادمان باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست

.

.

.

 

کـُجـا پـنـاه بـــرم ؟

دسـت هــای تـو دورنـد

و خـُدایـان

جـبـار تــر از هـمـیشـه

قـهـار تــر از هـمـیشـه

بـرنـشسـتـه انـد بـر سکـوی مـسخ بـاورهــا

خیـره سـری خـُدایـان را

چـگـونـه بـرتـابـم

وقـتـی تـو نـیـستـی

ای یـــار

ای پـنـاه  همـیـشـه !

.

.

.


به هـمـان سـادگـی

کـه کـلاغ ِ سـالـخـورده

بـا نـخـستـین سـوت ِ قـطـار

سقـف واگـن مـتـروک را

تـرک می گـویــد

دل ،

دیـگــــر

در جـای خـود نیـسـت

بـه همـیـن ســادگـی !

.

.

.

 

لبخند که می زنم پیدایم می کنی


باران می بارد، تو از کنارم می گذری


فریاد نمی کشم که بازگردی


می دانم امشب این آسمان تاب ماه را ندارد


لبخند می زنم،


فراموش می کنم..

.

.

.

.

وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم

لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون

.

.

.

.

دستهایم را تا ابرها بالا برده ای


و ابرها را تا چشمهایم پایین


عشق را در کجای دلم .....


پنهان کرده ای که :


   هیچ دستی به آن نمیرسد !

 

.

.

.

غریبه
 
نمیدانم  
 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند

چطور همدیگر را میشناسند

و نمیدانم

چقدر شبیه من هست
  که تو دیگر مرا نمیشناسی!

.

.

.

.


 


من اینك در رواق كهكشانها

در آوای حزین كاروانها

در آن رنگین كمان پیر و خسته

در آن اشكی كه بر مژگان نشسته

در آن جامی كه خالی مانده از می

در آوایی كه برمیخیزد از نی

 نشانی از تو می بینم ،

 سراغی از تو می گیرم

.

.

.

.

.

عاقبت یکروز ما هم زین جهان پرمیکشیم

باده رفتن ز دنیا را همه سر میکشیم

بر کن و صد پاره کن این جامه کبر وریا

وقت رفتن ما همه یک جامه در بر میکشیم 






نویسنده :علی
تاریخ:پنجشنبه 23 شهریور 1391-ساعت 13 و 09 دقیقه و 22 ثانیه

جملات عاشقانه و عارفانه و غمگین تنهایی

دوســــــت دارم با یكـــی بشـــینم صحــــــبت كـــنم
بـــعـــدش نـــگـــم :
كـــاش بـــهـــش نمـــیگفتـــم....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

بس که دیوار دلم کوتاه است ، هرکه از کوچه "تنهایی" ما می گذرد ، به هوای هوسی هم که شده ، سرکی می کشد و می گذرد

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت ، در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت ، خواست "تنهایی" ما را به رخ ما بکشد ، طعنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

آنگاه که "تنهایی" تو را می آزارد ، به خاطر بیاور که خدا بهترین های دنیا را تنها آفریده !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دلتنگم...
دلتنگ نبودی تا ببینی بهترین خاطراتت، بی رحم ترینشان میشود...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

آنقدر رسم وفا مرده که ترسم شبی
لیلی زنده شود یادی ز مجنون نکند....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

رفیق!
دلتنگ که شدی پیش من بیا…کمی غصه هست....با هم میخوریم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دلتنگی یعنی:
روبروی دریا ایستاده باشی اما....
خاطره ی یه خیابون خفه ات کنه!!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

اونایی ک میگن مردها
احساس ندارن
قطعا اشک های
یه مرد دل شکسته رو ندیدن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

در این دنیا تکو تنها شدم من
گیاهی در دل صحرا شدم من
چو مجنونی ک از مردم گریزد
شتابان در پی لیلا شدم من

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

همه میگن روزه گرفتن صبر آدمو زیاد میکنه....
.
.
.
ولی هیچکی نمیدونه کار من از روزه گرفتن هم گذشته!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

اگه نیمه گمشدتو پیدا نکردی زیاد مهم نیست....
درد واقعی از اونجایی شروع میشه که نیمه پیدا شدتو گم کنی !

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

غصه ی دیروزم شد قصه ی امروزم چون به فکر قصه ام افتادم باز فردایش غصه خوردم....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

فلك در دفترعشقم قلم زد ،چه اوقات خوشی داشتم به هم زد،الهی ای فلك چرخت نگردد،كه چرخت آرزوهایم به هم زد.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

دست بر شانه هایم میزنی تا "تنهایی" م را بتکانی ، به چه می اندیشی ؟ تکاندن برف از روی شانه آدم برفی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * 

چه زخم هایی بر دلم خورد تا یاد گرفتم که هیچ نوازشی بی درد نیست !












شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات